۱۰ دی ۱۳۸۷

بحران اقتصادی جهانی و عدم تاثیر بر اقتصاد ما ؟! (Blogfa - by zizili)

وقتی یه سنگ و یا حتی قطره ای تو آب می افته اثر اون بصورت دایره های متحدالمرکز روی آب مشخص می شه و به تدریج به اطراف می رسه و به قول دایی کوچیکه هر دورتر میره اثرش دیرتر و کمتره. همینطور وقتی زلزله ای پیش بیاد و یا اینکه آتش سوزی اتفاق بیفته. به نظر شما منطقیه وقتی آیش تو خونه همسایه افتاد شما راحت بخوابید و بگید از دیوار ما که آتیش رد نمیشه؟

بگذریم.

یکی از تاثیرات بحران مالی اخیر بر قیمت نفت بوده که همه بهش توجه کردند و درباره اش صحبت کردند ولی در مورد اثر بحران مالی بر قیمت محصولات و مواد معدنی کمتر این روزها صحبت میشه.

بهر حال از همون روزهای اول این بحران قیمت انواع فلزات و مواد معدنی بطرز سریعی سیر نزولی پیدا کرد. بعنوان مثال قیمت مس به ۲۵ درصد قیمت رسید و ضمن اینکه حتی با این قیمت ها هم خریداری وجود نداره و بعنوان مثال بعضی معادن آهن مقادیر قابل توجهی کنسانتره روی دستشون باد کرده.

در سالهای اخیر قیمت مواد معدنی رشد خوبی داشته و به برکت این افزایش بسیاری از معادن که بدلیل اقتصادی در گذشته قابل بهره برداری نبودند و استخراجشون توجیه اقتصادی نداشت به مرز اقتصادی و حتی به حد سوددهی بسیار خوبی رسیده بود و بخش معدن رونق نسبتا خوبی پیدا کرد. این مسئله باعث شده بود که شرکت های مشاور معدنی هم وضعشون خوب شه و بعد مدتها بتونن یه سر و سامونی پیدا کنند ولی چشمتون روز بد نبینه

با افت قیمت ها یکی یکی مناقصه ها کنسل شد و بعد خیلی از پروژه ها نیمه تعطیل شد و خیلی از معدنها تصمیم گرفتند هزینه هاشون رو کم کنند و این مسئله باعث شد که بخش های نظارتی رو کمتر کنند و شرکت ها علاوه به از دست دادن پروژه ها مجبور شدند نظارتشون هم غیر فعال کنند و خلاصه یک شبه شرکت های مشاور معدنی ترکیدند. (من از سایر بخش های معدنی چون بی اطلاع هستم در موردشون صحبت نمی کنم ولی قابل پیش بینی که تو بخش های دیگه هم این مسئله به همین وخامت باشه.)

خلاصه شرکت قبلی من یکی از پرسابقه ترین شرکت های مشاور معدنی و به جرئت می تونم بگم شاید در زمره سه شرکت مشاور معدنی بزرگ کشور باشه ولی دوستان و همکاران سابقم می گن که بخاطر از دست دادن پروژه ها و عدم موفقیت در گرفتن پروژه جدید بشدت تحت فشاره جوری که مجبور شده کلی تعدیل انجام بده و کلی هم مرخصی اجباری به کارشناساش بده و بقیه رو هم به جز تعداد انگشت شماری نیمه وقتشون بکنه. البته از گوشه کنار حال بقیه شرکت های مشاور معدنی رو پرسیدم و ظاهرا اونها هم بهتر از این یکی نیستن و این یه وضعیت نسبتا فراگیره

می تونید تصور کنید که تو این شرکت چه جویه. همه با حال گرفته میرن سر کار در حالیکه نمی دونن فردا هم کارمند اونجا هستن یا نه.

حالا شما حال خانم و آقایی رو مجسم کنید که هر دو تو این شرکت کار می کردند و چند وقت پیش وام مسکنی گرفتن که قسط ماهانه اش ۸۰۰ هزار تومان بوده و تازه قیمت خونه متری ۲۹۰۰ تومنشون (دو میلیون و نهصد) یه دفعه رسیده به متری ۱۷۰۰ (یک میلیون و هفتصد) و حالا به خانم میگن بره مرخصی و بعد هم نیمه وقت بیاد و آقا هم شرایط ثابتی نداره و بزودی به همون وضع دچار میشه.

خلاصه این چند روز حال هر کدوم از همکارای سابق که هنوز تو اون شرکت هستند رو پرسیدم هر کدوم به نحوی درگیر این قضیه هستند و از اونجایی که بنی آدم اعضای یکدیگرند چند روزه خیلی غصه دارم و از فکرشون بیرن نمیام.

کاش می تونستم کمکی کنم ولی می دونم که نیمشه.

خیلی غمگینم. خیلی

۷ دی ۱۳۸۷

من و بابا نوئل مهربون (Blogfa - by zizili)

من همیشه از ایام کریسمس خوشم می اومد و دوستش داشتم. کریسمس رو با کارتون اسکروچ شناختم و از اون به بعد همیشه دوستش داشتم.

ما خودمون عید نوروز داریم و با اینکه تا چند سال پیش خیلی خیلی با عید نوروز و رسم و رسومش حال می کردم ولی نمی دونم چرا کریسمس و عاداتش بیشتر به دلم می شینه شاید بخاطر اینکه همیشه با برف همراه بوده و من برف رو خیلی دوست دارم و یا بخاطر اینکه مراسمش شادتر و رنگی رنگی تره و شاید هم بخاطر اینکه مرغ همسایه غازه.

در هر صورت من همیشه دلم می خواست برای کریسمس کاج داشته باشم و جوراب زیرش بذارم و بابانوئل بیاد. ما تو شرکت قبلی یه منشی دوست داشتنی داشتیم که آشوری بود و هر سال به مناسبت کریسمس درخت کاج خوشگلی می ذاشت کنار میز کارش و کنارش شکلات می ذاشت و وقتی هم می رفت مرخصی کریسمس ما براش کادو می ذاشتیم زیر ردختش. این مسئله منو به کریسمس و درخت کاج علاقه مندتر کرد.

از اونجایی که تو راه پله خونمون یک عدد کاج مطبق موجود می باشد من امسال در یک اقدام ضربتی تصمیم گرفتم از وجود نازنین این درخت نهایت استفاده رو بکنم و تزئینش کنم.

دقیقا شب کریمس مشغول تزئین این درخت نازنین بودم اون هم با شوق و عشق فراوون که توسط مدیر ساختمون دستگیر شدم (البته ما حدس می زدیم که مدیر ساختمونمون اقلیت باشه ولی هنوز تائید نشده).

خلاصه پنجشنبه که یه دوجین مهمون داشتم از خونه بیرون نرفتم ولی دیروز صبح که اومدم به درختم سر بزنم دیدم بابا نوئل جونم یه کادوی کوچولو گذاشته زیر گلدون. واقعا مشعوف بسی گشتم.

راستشو بخوایید اصلا یه ذره هم فکر نکردم که این کادو رو ممکنه بابا نوئل برای کس دیگه ای گذاشته باشه و فورا برش داشتم.

هر چند الان که کمی سرد شدم شک کردم کادو مال منه یا نه ولی برش داشتم تا بابانوئل مهربون بدونه که اگه برای من کادو نذاشته باید سال بعد این کار رو بکنه.

امروز تصمیم گرفتم برای سال آینده این رسم خوب رو ادامه بدم و تازه می خوام سال بعد برای خودم و آقای همسر گرامی دو لنگه جوراب بذارم که کادوم با کادوی بقیه قاطی نشه و بابانوئل جونم تکلیف خودشو بدونه.
در هر صورت بابانوئل مهربون و دوست داشتنی بخاطر کادوت ممنون. خیلی ذوق زده شدم.

کریسمس مبارک

( Canada will be missed (Blogfa - by Zizilak

We finally moved, last night. 4 days after the 6th anniversary of coming to Canada,

We got here on a snowy "Yalda" night. The longest night of the year, which we celebrate by eating lots of delicious food. The first 10 days was really hard and miserable. We had no idea that during the Christmas practically everything is closed. No phones at home, no family, no friends for 10 days. We didn't even know where to go for grocery shopping.

After the first 10 days though, we figured out what a great country this is. Here, you never feel like an immigrant, from the first day you get here, people treat you like one of themselves. Canadians are so kind and nice, it is unbelievable.

Thanks you Canada for everything. I hope one day I can come back to this great country. I will greatly miss all of my friends here

۳۰ آذر ۱۳۸۷

یلدا مبارک (Blogfa - by zizili)

زیزیلکم سلام.

شب یلدا بلندترین شب سال مبارک.

یادش به خیر قدیما. اون موقع ها که می گفتیم چون امشب شب چله است باید ۴۰ تا خوردنی بخوریم و تا آخر شب هی می خوردیم.

این روزا حالی برامون نمونده و تازه مشکل جدید داریم و اونم اضافه وزنه*. تصمیم بگیرم ۴۰ تا چیز بخورم می خورم ولی همراهش هی باید غصه هم بخورم.

تازه مامان خانوم اعلام کردند که ما یلدا نداریم و هیچ مراسمی هم نداریم و از هندونه و آجیل هم خبری نیست. البته برای منم دیگه این چیزا مهم نیست. فقط دوست داشتم می رفتم تو پارک باسلوق بین مردم (مخصوصا پیرمرد و پیرزنها) پخش می کردم که اونم تا الان سرکارم و معلوم نیست کی برسم.

واقعا یادش به خیر قدیما. روزایی که دیگه تکرار نمی شن. بعضی وقتا فکر می کنم بد نبود که ما هم یه بچه داشتیم لااقل بخاطر اونم شده حس و حال یه همچین مراسمی رو احساس می کردیم. از اون سال به بعد (سال ۸۴) دیگه نه عیدامون عیدن و نه یلدامون یلدا.

می دونم خیلی تلخ نوشتم. ببخشید ولی احساس بدیه وقتی می بینی اطرافت همه ذوق دارند ولی تو نه تنها هیچ ذوقی نداری که کمی هم دل تنگ و افسرده ای.

یادته می گفتی روز شکرگزاری بالاترین آمار خودکشی رو داره. اون موقع دلیلش رو حس می کردم ولی الان بیشتر حس می کنم. (نترس بابا نمی خوام خودکشی کنم. کلی آرزو دارم هنوز)

دیگه بیشتر از این ادامه ندم بهتره. در هر صورت:

یلدا مبارک

* گفتم اضافه وزن یادم اومد چند روز پیش با آقامون (هنوز اسم وبلاگی براش پیدا نکردم) پشت ویترین یه آبمیوه فروشی از اون نون خامه ای بزرگا دیدیم که هر کدوم قد یه پیش دستیه بعد باهم یاد قدیما افتادیم. از شرکت قبلی که می رفتیم داروخانه سر راه از انقلاب رد می شدیم. ضلع جنوب شرقی میدون (چه آدرس دقیقی) یه جا بود از این نون خامه ای ها داشت و یکی یه دونه می زدیم تو رگ بدون اینکه اضافه وزن بگیریم. الان حتی نمی تونم تصور کنم که یه روزی یه دونه کامل رو می خوردم. از تصورش هم کلسترولم میره بالا و حالم بد میشه

جوونی کجایی که یادت به خیر

پ.ن. پست تلخی بود ولی باور کن حال من به این بدی نیست.

۲۹ آذر ۱۳۸۷

( What a shame (Blogfa - by Zizilak

When I am using firefox, the left to write option doesn't work properly and everything is skewed,

I have to use explorer to be able to updae this blog in English,

Does anyone know a firefox add-on to fix this problem? I truly hate explorer

( Santa's Christmas gift (Blogfa - by Zizilak

Here is the story,


I am in between jobs, I will start my new job in the beginning of the new year. When I had to decide when to start my new job, I decided to take two month off, without pay, so that I can go home and visit mummy, Ziizili and Noonche* for a month and spend the rest of December finding a new place to live (far away from my Sibak, I will be sharing a room with 2 exciting girls :) and sort out the stuff I will be moving (the hardest thing in the world after living a shared life for my whole life) and also spend some time with Sibak for Christmas.

Last week when I came back home I realized that my previous boss has mistakenly paid me, which is a lot of money considering the fact that I had already given up the option of making money for this month. So I decided to contact him and give the money back, but it turns out that this is particularly tricky since he has to pay the money back into a government funding account, and given the bureaucracy it might be impossible to do, thus he offered me to keep the money and instead work for him for the next two weeks before Christmas.

This is awesome, now I can spend all this money traveling somewhere cool, while I am working remotely on my borrowed computer from work. Couldn’t get a better gift from Santa. Which reminds me, I better book something soon, and decide where we are gonna go!

* Noonche joonam, welcome to this blog, please write something,

۲۵ آذر ۱۳۸۷

نونوچه هم اومد (Blogfa - by zizili)

دیروز نونوچه اینجا بود. اومده بود آنتی ویروس اوریجججججججینالشو Up Date کنه. من هم از فرصت استفاده کردم و اینجا رو نشون دادم بهش.

نونوچه بیچاره هم دلش سوخت و گفت " خب منم بازی". واسه همین هم تصمیم گرفتیم نونوچه رو اضافه کنیم. البته اینترنت نونوچه از نوع نفتیه و من نمی دونم با این اینترنت چقدر می خواد وقت بذاره و بنویسه ولی قول داده ک مطالبی در مورد معماری بنویسه. (قراره بزودی ADSL بشه.)

در هر صورت به نظر من این خیلی هیجان انگیزه که مثل دوران خیلی خیلی دور (قبل از سال ۷۴) دوباره سه نفری یه اتاق مشترک داشته باشیم. البته به شرطی که به اندازه قبل با هم دعوا نکنیم.

اگه هر سه نفر به اینجا متعهد باشیم و هیچوقت ولش نکینم فکر کنم کار جالبی بشه. بریم ببینیم چی میشه. فقط اشکالش اینه که دیگه نمی تونیم تو این وبلاگ پشت سر همدیگه بد بگیم.

پ.ن.۱ : نونچه آبجی کوچیک کوچیکه است. از زیزیلک هم کوچیکتره.

۲۳ آذر ۱۳۸۷

تیم ما چه ببره چه ببازه دوسش داریم (Blogfa - by zizili)

اوضاع اصلا بر وفق مراد نیست. می دونم دنیا بالا و پایین داره. اصلا زندگی همینه آبجی. یه روز ما قهرمان میشیم و اونا سیزدهم. خب یه روز هم ممکنه اونا قهرمان بشن و ما سوم. اصلا قشنگیه فوتبال همینه. وگرنه اگه هر سال قهرمان می شدیم که اصلا دیگه جذابتی نداشت. (اینا رو هم نگم که دیگه دق می کنم).

باز هم دیروز استقلال برد اون هم با نتیجه ۴-۲ و از اون بدتر اینکه باز هم آرش برهانی گل زد.

ای کاش استقلال ۲۰-۲ می برد و حتی طالبلو هت تریک می کرد ولی این پسره گل نمی زد. (خب چیه دلم می خواد تو خونه خودم به هر کی دلم خواست بد و بیراه بگم. مگه دیروز تماشاچیاشون به ما فحش دادن و گفتن . . . ، ما حرفی زدیم. تازه با نونوچه و کلوچه کلی بهشون خندیدیم. بیچاره ها خب بعد چند سال ع. . .ه دارن دیگه بزار دلشون خوش باشه)

در هر صورت بعنوان یک پرسپولیسی فهیم و با شخصیت مجبورم اعتراف کنم که تیمشون خوب بازی میکنه و حقشونه. ولی خب چند تا نکته هست که فکر منو مشغول کرده.

اول اینکه سالهاست تو ایران همه کسایی که یه ذره سواد فوتبالی دارن به این نکته معترفند که دفاع سه نفره تو دنیا منسوخ شده و مال عهد دایناسورهاست و از این حرفا ولی تیمی که این روزها از همه تیما قشنگتر بازی میکنه سیستمش اینه و ما که کلی تو همه چی از جمله فوتبال ادعا داریم هنوز نتونستیم تو کله بازیکنای مثلا حرفه ایمون فرو کنیم که اصول دفاع چهار نفره درست و حسابی چیه. به نظر من در این فوتبالی که بازیکنش بعد این همه سال یه چیزی که کل دنیا بلده رو یاد نگرفته باید گل گرفت.

دوم اینکه بعد از اینکه دیروز پیروز قربانی گل زد من داشتم به این فکر می کردم که این . . . چطوری این بدبخت فیروز کریمی رو به خاک سیاه نشوند تا بعضی ها بشن سر مربی و حالا که به خواستش رسیده هی زرت و زرت گل می زنه. بازم به نظر من وقتی بازیکنای همه تیمه مخصوصا قرمز و آبی بجای اینکه حرف سر مربی رو گوش کنن با بازی افتضاحشون (اونم بصورت عمدی) باعث باخت تیم میشن (به نظر شما این تبانی نیست؟) و هیچکی هم نمیتونه جلوشون رو بگیره باز هم باید در این فوتبال رو گل گرفت.

یادمون باشه که افشین قطبی بیچاره من و همینطور لیت بارسکی هر دو معتقد بودن که براشون قابل قبول نیست که بازیکن تیم حرفه ای (اگه تو ایران همچین تیمی داشته باشیم) به این کشکی گل بخوره.

سوم اینکه نمی فهمم چرا وقتی یه تیم با یه سرمربی و مدیرعامل (مدیر عاملی که به اعتقاد من یکی از بهترین مدیرای ایرانه و ثابت کرده آدم لازم نیست ورزشی باشه تا موفق بشه فقط کافیه آدم حسابی باشه و مدیریت بلد باشه) حتی با کسر ۶ امتیاز می تونه قهرمان لیگ بشه بعضی ها که خودشون هیچی از مدیریت نمی دونن و چشم هم ندارن یکی رو که مدیر قابلیه رو ببینن چنان گندی می زنن به اون تیم و چنان مدیرعامل م.ش.ن.گ.ی رو انتخاب می کنن براش که سر مربی بدبخت دوتا پا داره دوتا پای دیگه قرض بگیره و از ایران فرار کنه. باز هم من فکر می کنم که فوتبالی که حتی مدیر عامل تیم قهرمان لیگش امنیت شغلی نداره و اگه چاپلوسی نکنه و وقتی می زنن تو سرش خفه نشه یه شبه استعفاش میدن بدرد عمه آقایون می خوره و باز هم به نظر من باید در این فوتبال رو گل گرفت.

تا اینجا سه تا دلیل برای گِل گرفتن در فوتبال نوشتم و حالا که فکر می کنم می بینم ۵۰ تا دلیل دیگه هم می تونم ردیف کنم. (مثلا دوشنبه مصاحبه دنی اولروم رو با خبرنگار ۹۰ دیدم و دلم گرفت و وقتی مدیرعامل ز . . ن ن . . م ابومسلم اومد روی خط ۹۰ و با و . . . ت تمام نوک پیکان رو گرفت طرف عادل دیگه داشت گریه ام می گرفت. از ماجرای خداداد بیچاره و ملوان و بقیه هم می گذرم)

حالا با وجود همه این حرف ها سوال مهمی که از خودم دارم اینه که من چرا عقلم رو بکار نمی برم و هنوز هم عاشق پرسپولیس و تا حدودی هم تیم ملی هستم؟

۲۰ آذر ۱۳۸۷

(!Politics (Blogfa - by Zizilak

I am back to work, it is late afternoon and almost every one is gone home, but I have at least 3 more hours of experiments to run, before I can go back home. If I was still back in Iran I would just take the phone and start calling my Zizili to see when she would show up! It is sooooo boring.

In the last two week, when I was far away, and didn't have proper access to Canadian new, a lot has changed. Right after a messy election, when everyone expected the government to last for at least a couple of years a political storm took over the country, The liberal oppositions have a new leader now, one that has a reasonable chance to win over the current conservative party and that makes many here happy, except the people of Calgary, the home town of the current prime minister.

I am checking the news almost hourly with great excitement. A new liberal government can mean a lot to an immigrant, it might give my family a chance to visit me here in Canada. A simple pleasure that seemed impossible for a couple of years after re-election of the current government, under which the requirements for obtaining a Canadian visa was so hard that it was almost impossible for elderly parents to visit their children in Canada.

Canada is a great country and I don't think the current conservative government is living up to it, I hope after the Parliament resumes in January, the coalition government take over the conservatives.

BTW, if you are a Canadian, please sign this: Canadians for a progressive coalition



۱۸ آذر ۱۳۸۷

( The Stupid Virus (Blogfa - by Zizilak

The last week that I had at home, was almost entirly spend on getting rid of a stupid computer virus that didn't let us install any antivirus program,

The thing that sucked even worse was that my work computer was also contaminated, and I couldn't intall an antivirus that is not entirely legal, and back in Iran finding legal stuff is really hard,

To make it worse noonche was working on her thesis, and strongly believed that her computer must have the virus, and made such a big fuss of it, before we figured her computer was fine!

It seems like with the help of a bootable antivirus, we are now clean, without having to install illegal programs but I should be much more careful in the future, this was stupid I tell you,

Zizilak,

P.S. I miss you too, my zizili, and I miss everyone else I have to get used to not being a princess any more ;)



(Back Home (Blogfa - by Zizilak

I am finally back home in Canada, the whether is cold and I am not used to it. Last night in Airport it was -12, -19 with Windchill! My home is also cold, compared to my mum's home, where it was usually 25 or warmer, and my body is in a cold shock! Sometimes I wonder why the first Canadians decided to land in this country, they must have got here in July, the only nice month of the year

I am also jetlagged and woke up at 3AM, it is going to be a hard couple of days before I get used to the time zone. Outside my window it is snowing, and it reminds me of Christmas. It didn’t feel like Christmas back in Tehran, with spring like whether, and the sun which warmed me up even when the temperature was around zero.

This post is so incoherent, I better stop nagging and start unpacking, there is just soooooo much to do

۱۷ آذر ۱۳۸۷

زیزیلکم رفت. (Blogfa - by zizili)

سلام زیزیلک

خیلی جات اینجا خالیه.

دیشب همین که آخرین بای بای رو کردب من برگشتم و دیدم نونچه همین طوری شر شر داره اشک میریزه. مامانم هم بعض کرده بود. ولی من دختر خوبی بودم و اصلا گریه نکردم. تازه به نونوچه هم گفتم به این فکر کن که حالا می تونی پایان نامه ات رو تموم کنی.


ولی خب آدم دلش می گیره. هر بار که می آی و میری من امیدم به اینکه یه روزی برای همیشه برگردی ایران کمتر میشه و تو مثل هر سال به من میگی کارها تو ردیف کن که سال بعد با هم بریم و من هر سال به این فکر می کنم که چرا باید شرایط طوری باشه که مجبور باشیم دور از هم زندگی کنیم و ته قلبم مطمئنم که سال دیگه باز هم این سناریو تکرار میشه.

در هر صورت دیشب از سه هم گذشته بود که برگشتیم خونه و از اونجایی که ما بخاطر این اخلاق خونوادگی هر وقت غصه داریم غصمون رو با بداخلاقی نشون می دیدیم بنده صبح مثل یک . . . از خواب پا شدم و با همون اخلاق خوش اومدم سر کار.

الان هم خوابم میاد و اعصاب ندارم و کامپیوتر هم که هنوز خرابهتازه دلم هم تنگ شده. این دفعه خیلی خوش گذشت و خیلی به هم عادت کرده بودیم.

خب دیگه بسه. بیشتر از این اعصابتو خرد نمی کنم. برو به کارات برس.

زیزیلی تنهای بدون زیزیلک.

پ.ن. : نونوچه با همون روش دیروز کامپیوترش رو اسکن کرد و دریغ از یک دونه ویروس ناقابل. دیدی الکی چه خونی به جیگر ما کرده بود.


۱۲ آذر ۱۳۸۷

تولدت مبارک (Blogfa - by zizili)

بقیه که تولدشون نیست نخونن لطفا (زیزیلک با تو هستم)

سلام . . .

نمی دونم اصلا به اینجا سر می زنی یا نه ولی دلم می خواد مثل روز های قدیم با نوشتن تولدت رو تبریک بگم. به یاد اون روزایی که مسیرمون به انقلاب می خورد برای هم کارتای گوگوری مگوری می خریدیم و بهم به مناسبتهای مختلف می دادیم. یادش بخیر جوونیها.

از اولین باری که تولدت رو تبریک گفتم ده سال می گذره و من هر سال از داشتنت خوشحال ترم.

پس با تمام وجودم به کسی که بی نهایت دوستش دارم میگم:

عزیزم تولد مبارک

لاتاری، ویروس و . . . (Blogfa - by zizili)

سلام به همه

پریروز (دیروزه دیروز) یکی از همکارای گرامی گفت که اخرین مهلت لاتاری گرین کارت امروزه و چون زیزیلک در تاریخ ۵ نوامبر به خواهر کوچیکه و شوهرش طی یک اشتباه سهوی (البته در مورد سهوی بودنش شکه)، محکوم شده به پر کردن فرم برای همه اعضای خانواده.

خلاصه عصرش مامان خانوم و زیزیلک و نونچه اومدن و اینجا رو به تصرف در اوردیم.

یکی داد می زد، یکی فرم پر می کرد، یکی از اون یکی عکس می گرفت و همسر محترم هم که به امر شریف پذیرایی از خانواده همسر مشغول بود. توی این شلم شوربا هی کول دیسک ملت بود که از یه کامپیوتر به یه کامپیوتر دیگه رد و بدل می شد.

من مدتها بود که می دونستم کامپیوترم ویروس داره ولی اهمیتی ندادم. بعد از آلوده کردن کول دیسک کلیه اعضای خانواده و لپ تاپ زیزیلک عصر اونروز زیزیلک برام یه آنتی ویروس Download کرد و نصب کردیم رو کامپیوتر و فردا صبح که اومدیم شرکت دیدم که ای دل غافل کامپیوتر بالا نمیاد و بعد هم با مشورت با صاحبان امر در این زمینه متوجه شدیم که ویروس از نوع خفن تشریف دارند. ویروس محترم اجازه نصب هیچ آنتی ویروسی نمیده و به محض اینکه سعی کنیم آنتی ویروس نصب کنیم سیستم رو می ترکونه.

خلاصه اینکه بخاطر وجود این ویروس نازنین من دو روزه در حالت نیمه افسرده به سر می برم.

پ. ن. 1: از وقتی فکر داشتن وبلاگ تو سرمه تا وقتی که شروع کردیم همش کلی مطلب تو سرم بود و فکر می کردم اگه وبلاگ داشتم مرتب می نویسم ولی از روز تولد این وبلاگ تا امروز نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد.

پ.ن.2: وبلاگ نویسی اینطوری (همراه خاطره نویسی) کار سختیه ها. هر چند ما آدرس اینجا رو به جز همسر گرامی بنده به کس دیگه ای ندادیم ولی اومدیم و از بد روزگار آشنایی چیزی به پست ما خورد اونوقت چکار کنیم. برای همین مجبورم همش خود سانسوری کنم. بدین وسیله از آشناهای محترم درخواست می کنم اگر احیانا گذرشون به اینطرفا افتاد . ما رو شناختن، به روی خودشون نیارن.